تبليغاتX
اینجا تختخواب من است

میدونی چیه؟ فکر میکنم بیشتر از اینکه تو منو دوست داشته باشی، من دوستت دارم! غمی نیست، که تو لیاقت نهایت عشق ورزیدن رو داری، محض اطلاع گفتم فقط!
نوشته شده توسط خفته در ساعت 0:20 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خفته در ساعت 13:18 | لینک  | 

خیلی خیلی فکرم مشغوله، همش با خودم درگیرم، آیا میشه؟ نمیشه؟ اگه بشه و درست بشه همونی میشه که ما میخوایم؟ همه چی خوب میشه؟ جواب هیچ کدوم از اینا رو نمیدونم، فقط میدونم که من تو رو میخوام... این رو باید تو هر شرایطی مد نظر داشته باشم، این اصل اساسیه، اصلا فقط همین مهمه که من تو رو میخوام، بقیه چیزا فرع هستن، میرن تو حاشیه، یعنی هر وقت، هر مشکلی که پیش بیاد، هر اتفاق و جر و بحث و دلخوری هم که بینمون باشه، نباید یادم بره که تو مال منی، تو هم نباید یادت بره، فهمیدی پسرک من؟!

راجع به این یه موضوع خیلی فکر کردم، میدونم که تو رو میخوام، همیشه میخواستم، خیلی خیلی قبل از اینکه تو بهش فکر کنی، اما همیشه میترسیدم از بیانش و نشون دادنش! اما حالا... میخوام تمام تلاشم رو بکنم، بقیه ش رو میسپارم به خدا! صبر میکنم، صبوری میکنم، چون تو مال منی، چون تو لیاقتش رو داری که واست بجنگم. قربون سینوس فرونتالت بشم من!!! :-)

*هنوز به من مطمئن نیستی، ته دلت قرص نیست، اما این اشکالی نداره، آزارم میده، ولی لازم نیست حرفی بزنم، خودت میبینی و میفهمی که من میتونم خوب باشم، اما... اما یه چیزی خیلی آزارم میده، دلم میشکنه، وقتی میگی قبلا اینطوری بودی، از فلان موقع عوض شدی، خوب شدی، این خیلی واسم سخته، میدونی چرا؟ چون هیچوقت نمیتونم بهت نشون بدم که من همیشه تا قبل از این خوب بودم، بعد از این هم هستم، من یک سال از زندگیم رو خودم نبودم، یه سال شدم یه آدم دیگه، خیلی نامردیه، نه؟ به خاطر یه حماقت باید تموم زندگیم رو ببازم!

نوشته شده توسط خفته در ساعت 15:31 | لینک  | 

دلم گرفته، حوصله ندارم، هوا ابری و بارونیه. افسرده نشستم سر درسم و هر نیم ساعت 2 خط میخونم! یه دفعه یاد دکتر 100 میافتم، یادم میاد که واسم از مامان و باباش می گفت. گفت باباش وقتی جوون بوده خوشتیپ بوده اما خوشگل نبوده، مامانش هم خوشتیپ بوده، هم خوشگل! :-) صورتش میاد جلو چشمم وقتی داشت اینو واسم میگفت، چشماش، لباش،دماغ گندش (هه هه هه!)، موهای قشنگش( این به اون در!)...یاد نگاهش میافتم، نیشم تا بناگوش باز میشه، دلم واسش تنگ میشه! آخ که من چقدر دوست دارم این پسر کوچولومو!

*عنوان مطلب اسم یه کتابه.

نوشته شده توسط خفته در ساعت 21:39 | لینک  | 

بعد از مدتها دارم آپ میکنم، اصلا یادم رفته بود، منا جونی یادم انداخت!!!

این روزا باید احساس خوشبختی کنم، و البته میکنم، چون یه آدم فوق العاده تو زندگیمه! اما نمیدونم چرا چپ و راست اتفاقایی میوفته که میخواد خرابش کنم، دیشب دیگه داشتم دیوونه میشدم، بلند بلند گریه میکردم، بعد بلند بلند میخندیدم، فقط از خدا میپرسیدم چرا اینجوری میشه؟ چرا هر روز یه داستان جدید درست میشه واسم؟ ولی باید همه چیز رو بسپرم به خودش! خدا حتما بهترین چیزا رو واسه من میخواد، مگه نه؟! خودم ازش خواستم، حتما صدامو میشنوه، مگه نه؟! امسال شبهای قدر از خدا یه چیز میخواستم، ازش خواستم منو دوست داشته باشه، فقط همین! خیلی خواسته ها داشتم، یکیش همین مردیه که امروز کنارمه، اما فقط گفتم تو منو دوست داشته باش، دیگه هرچی که صلاح میدونی واسم در نظر بگیر، گفتم هیچیو به زور ازت نمیخوام خدا، فقط دوسم داشته باش!

حالا هم حتما یه حکمتی تو این اتفاقاتی که میوفته هست. من منتظر روی خوش زندگی هستما خدا، منو یادت نره!

خدایا ممنون به خاطر این مرد مهربون! بوس بوس بوووووووووووووووووووس!

نوشته شده توسط خفته در ساعت 22:57 | لینک  | 

انگار نه انگار داره عید می یاد. هیچ شوق و ذوقی تو دلم نیست، داغونم، دلم گرفته خراب. یه سال دیگه هم گذشت و من هنوز آشفته ام، همه چیز زندگیم رو هواست، هیچ هدف و برنامه ای واسه این زندگی کوفتی ندارم، کاش بمیرم!!! مردم انقدر بغضمو قورت دادم و نیشمو تا بنا گوش باز کردم. هر کس از دور (و البته نزدیک!) منو میبینه فکر میکنه خیلی شاد و موفقم، خیلی شرایط خوبی دارم، همه چی روبراهه، اما دلم آروم و قرار نداره هیچوقت... دلم خوشبختی میخواد!

دلتون شاد باشه همیشه! عیدتون مبارک!

نوشته شده توسط خفته در ساعت 21:22 | لینک  | 

اولین پست طولانیه وبلاگِ ما هم گم و گور شد، کلی نوشتم، نمیدونم چی شد! تف تو روش! به جهنم!
نوشته شده توسط خفته در ساعت 15:38 | لینک  | 

2 روز است که ساعت دیواری 10:41:59 را نشان میدهد و لاغیر. البته زور زیاد میزند، اما حتی نمیتواند ثانیه شمار بیچاره را به قدر یک زاویه 6 درجه ای هم جا به جا کند. من اگر بودم به جای این همه در جا زدن، تمام توانم را جمع میکردم، شرط میبندم  به 10:42 زسیده بودم، حتما، بیشترش پیشکش. گیرم که بعدش بالکل از حرکت می افتادم، از این حرکت رقت انگیز بی نتیجه بهتر نبود؟!


پ.ن: هنوز نرفتم خونه، شاید فردا برم، بلکنم پس فردا، I dont know!

نوشته شده توسط خفته در ساعت 23:19 | لینک  |